تبلیغات
ناخنکی از همـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چیز - حکایت ما
ناخنکی از همـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چیز
 
دوشنبه 26 تیر 1391 :: نویسنده : به آفرین امام

سلام دوستان عزیز

هر چه به حکایت جوان های امروزی فکر کردم یاد حکایت آن سرباز و آن شب زمستان افتادم.حیف است آن را برای شما نگویم؛

روزگاری در یکی از شب های سرد مستانی سربازی مشغول نگهبانی بود.هوا به قدری سرد بود که نفس سرباز بیرون نیامده یخ می بست و او در مشقت بسیار بود.

پادشاه بدین سان که او را دید دلش بسوخت و به او قول یک پتوی گرم را داد و به درون کاخ رفت.چون به کاخ رسید با دیدن همسران خویش به ذوق آمد و سرباز را فراموش نمود.سرباز می دید که ساعتی از شب گذشت و پادشاه نیامد و رنجش چندین برابر شده بود.

طلوع صبح فردا جسم بی جان سرباز را که از سرما یخ زده بود بر در دروازه یافتند.

...

دوستان عزیزم حکایت امروز ما هم حکایت همین سرباز است.درست است که فشار اقتصادی زیادی روی ما قرار دارد و مشکلات فراونی اطراف ما را احاطه کرده اما:

دل بستن به حرف های دروغین جمعی از افراد که آن طرف مرز های برای ما از بهشت ساختگی خودشان تعریف می کنند تنها سبب یخ زدن ما می شود.

سرباز اگر به امید پادشاه نبود آن شب را هم به امید بهارانی دیگر سپری می کرد.

عزیزان من...

بیایید سرهایمان را از زیر برف بیرون بیاوریم و اطرافمان را با دیدی دیگر بنگریم





نوع مطلب : مقاله ها، 
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : فاطمه قاسمی

نظرسنجی
نظر شما درباره این وبلاگ چیست؟







آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :